حكيم ابوالقاسم فردوسى
657
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
ماهوى تيره دل ِ بزه كار بهم برآمد و از تيره رايى فرمان داد همهء كسانى كه جسد شهريار را از آب گرفته و به دخمه كردهاند ، با همهء سوكواران بكشند . از آن پس چون هيچ كس از تخمهء شهرياران نماند ، شبان زادهء بدگهر آرزوى تاج و تخت كرد . رازدارانش را نزد خويش خواند و آنچه در دل انديشيده بود بر زبان آورد . يكى از بدگوهران او را گفت : مردمان را بگوى چون يزدگرد از آمدن سپاهيان تازيان آگاه شد تاج و انگشترى و مُهرش را به من داد و گفت : مرا جز اين در جهان چيزى نيست ترسم كه تازيان بربايند . اگر كشته شدم گاه و تاج مرا به دشمن مده ، جانشين من باش و به راه و آيين من پادشاهى كن . اكنون كه شاه كشته شده پادشاهى مراست . سپاه كشيدن بيژن به جنگ ماهوى سورى بزرگان دروغش را باور داشتند . آن بددل ناستوده به تخت شاهى نشست . بلخ و هرى را به پسر مهترش سپرد . بدانديشان را بركشيد . توسن دلان و تيره جانان را سالار ، و خردمند را خوار كرد . آن گاه در هواى گرفتن سمرقند و چاچ افتاد و به سوى جيحون لشكر كشيد . بيژن چون بر آن كار آگاه گشت سپاه آراست . دو سپاه چون به هم فراز آمدند و بر هم آويختند بر سام يكى از پهلوانان بيژن كمربند وى را گرفت ، از زبر زين در ربود و نزد بيژن برد گنهكار چون روى بيژن بديد * خرد شد ز مغز سرش ناپديد به دو گفت بيژن كه اى بدنژاد * كه چون تو پرستار كس را مباد چرا كشتى آن دادگر شاه را * خداوند پيروزى و گاه را ماهوى پاسخ داد كه از بدگوهران جز بدى نيايد . به مكافات مرا بكش . بيژن نخست يك دست ، سپس دو پايش را بريد . آن گاه گوش و بينيش را جدا كرد ، و چندان بدان رنج نگهداشت تا جان سپرد . سپس